خاطرات و خلاصه دروس یک معلم

با عرض سلام و پوزش از تاخیر ترجمه بخش های امتحانی در کتاب تاریخ فلسفه اسلامی در وبلاگ قرار داده شد
امیدوار است استفاده شده و دعا فرمایید
در ضمت ترجمه شامل فصل های 17 به بعد است
ترجمه به دلیل حجم بالا به 15 بخش تقسیم شده که شما باید 15 بخش را دانلود کنید و در کنار هم از حالت فشرده خارج نمایید و استفاده کنید

بخش اول
بخش دوم
بخش سوم
بخش چهارم
بخش پنجم
بخش ششم
بخش هفتم
بخش هشتم
بخش نهم
بخش دهم
بخش یازدهم
بخش دوازدهم
بخش سیزدهم
بخش چهاردهم


دختری جوان وارد دفتر پیدا شدگان حرم شد وگفت  i am not moslemمن مسلمان نیستم

نگاهی به همکارانم انداختم وگفتم کی می تونه به ایشون کمک کنه بفهمیم چی می خوان

ولی هیچ کی بلد نبود  انگلیسی صحبت کنه الا خودم هههههههههههه البته دست وپا شکسته ودر حد جملاتی کوتاه وپر از غلط واشتباه چاره ای نبود باید به ایشون می گفتیم چه کمکی از دست ما ساخته است

پرسیدم can i help you?

شروع کرد به صحبت کردن تند وتند

ولی هیچ چی نفهمیدیم

سوال کردم wher ypur mather and your rather?

گفت :i com iran only

گفتم؟

why? your age?

گفت :15

پرسیدم why you com iran only?

گفت :for my question

بالاخره بهش فهموندم چند لحظه ای صبر کن تا برات مترجم انگلیسی پیدا کنم

با دفتر روابط بین الملل تماس گرفتم وگفتم مترجم انگلیسی دارین که الحمدلله حضور داشتند وبا اون به اونجا رفتم

واونها شروع کردن مثل بلبل به انگلیسی صحبت کردن

دختر می گفت دلم می خواد اگه جوابهای خوب وقانع کننده ای برای سوالاتم پیدا کردم مسلمون بشم

گفت چرا از مسلمونهای کانادا سوالاتت رو نپرسیدی؟

گفت چون اونجا همیشه می گن ایران کشور خطرناکیه

کشور زشت وپر درد سریه

همه از هم ناراحتن

زندگی راحت نیست

ودلم می خواست از نزدیک با مسلمونهای ایران اشنا بشم تا بهتر تصمیم بگیرم

ولی الان که تو ایرانم می بینم بالعکس ایران خیلی هم زیباست

خیلی هم مردم مهربون وخوبی داره

اصفهان خیلی زیباست

ووووووووو

یک عالمه از برداشتهای خودش از ایران گفت

وهمچنین گفت اونجا به هر طریق ممکن سعی می کنن ذهن مردم رو به ایران بد بین کنن

بالاخره بعد از کلی گفت وگو در مورد حجاب واینکه چرا بعضیها چادرشون رو محمک نگه می دارن وبعضیها حجابشون از بیحجابها هم زننده تر است در حالیکه هر دوتا مسلمون هستن

وپاسخهای خوب وموجهی دریافت کرد

گفت خوب من الان برای اینکه مسلمون بشم باید چکار کنم؟

که راهنمائیش کردیم به یکی دیگه از علمائ که ایشون هم با قران اشناش کنن

به او یک کتاب قران با ترجمه ی انگلیسی دادن وگفتند بعد از اینکه حداقل کمی از ترجمه های انگلیسی قران رو خوندی  بهتر می تونی تصمیم بگیری

واین بود ماجرای مسلمان شدن یک دختر 15 ساله ی کانادیی

ولی بعد ا ز ختم ماجرا افسوس خوردم که چرا سعی نکردم انگلیسیم رو قوی کنم

با توجه به اینکه روحها ی تشنه ی زیادی همه روزه در فضاهای مجازی به دنبال حقیقت هستن

واگه کسی بتونه با اونها به زبان خودشون صحبت کنه وسوالاتشون رو پاسخ بده مصداق این حدیث شریف می شه که من احیا النفس کما احیا الناس

خدا به توفیقاتمان بیفزای امین یا رب العالمین

خدایا چنان کن سرانجام کار                             که تو خوشنود باشی وما رستگار

 

 


ساعت 7 بعد از ظهر بود تو دفتر پیدا شدگان باب الرضا نشسته بودم

پیرمردی حدودا 70ساله با سبیلهای چنگیزی بلند وقیافه ای مضطرب وعصبی وارد دفتر شد

گفت خانمم را از موقع نماز به بعد پیدا نمی کنم مشخصات خانم رو گرفتیم وثبت کردیم از اون موقع چند ساعتی گذشت وبنده خدا چند مرتبه ای برای اخذ خبر جدید به دفتر مراجعه کرد ولی خبری نبود که نبود ساعت حدود 9 شده بود خدام حرم خانم مسنی را به دفتر راهنمایی کردند

از ظاهرش پیدا بد خیلی خسته ومضطرب است

خدام گفتند ایشون می گه همسرش رو گم کرده وما به اینجا راهمناییشون کردیم

تشکر کردم وخدام رفتند  وبرای اینکه اسم ایشون رو تو کامپیوتر ثبت کنم مشخصاتشون رو پرسیدم

بله مشخصات خانوم همون اقای سبیل کلفت بود

سریع به شماره ایشون زنگ زدم

قبل از اینکه اقا بیاید از خانوم پرسیدم چرا به همسرت زنگ نزدی گفت شماره اش رو بلد نبودم

در حال تکلم با خانوم بودم

که سرو کله ی پیر مرد پیدا شد

از دور چشمش به خانومش ا فتاد

2دستی کوبید تو سر خودش

بعد هم مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن وبا لهجه ی شیرین شمالی از خانومش دلجویی کردن

می تورو بقربون تو کجا بودی

دردت بجونم تو کجا بودی

از تعجب به همکارا نگاهی انداختم وتو دلم اینهمه عشق ومحبت وابراز عاطفه  را تحسین کردم

خانم هم همینطور به شوهرش دلداری می داد گریه نکن

نترس حالم خوبه ولی همه با لهجه ی شیرین شمالی که می فهمیدم ولی چیزی از اون جز مفهومش به یادم نمونده

با خودم گفتم وقتی اقا رو با سبیل کلفت وچهره ی عبوسش دیدم با خودم گفتم یا رباه چه مرد اخمویی معلوم نیست چقدر به خانومش غر بزنه وقتی پیداش کنه وولی اشتباه کرده بودم

چون زیر اون چهره ی عبوس یک قلب رئوف ورحیم قرار داشت وفهمیدم ظاهر ادما ملاک خوبی برای قضاوت کردن نیست

خدایا بصیرتی عنایت بفرما تا بهتر قضاوت کنیم


شروع سال تحصیلی 93-92را به همه ی علاقمندان به علم ودانش تبریک می گم .

تو احادیث داریم خدا هر کی رو دوست داره در مسیر علم ودانش قرارش می ده ومژده به شماها که مدرسه ودانشگاه میرید ودرس می خونید ویا درس  میدید خدا دوستتون داره چون در مسیر علم ودانش قرارتون داده

امید است قدر این ایام رو بدونید چون تا چشم به بزنیم وباز کنیم می بینیم دیگه پشت اون نیمکت وصندلیها راهمون نمی دن وبرای نفرات بعدی رزروش کردن وما می مونیم ویک دنیا حسرت وارزو

ارزوی یه بار دیگه سرکلاس حاضر شدن وبا معلم وهم کلاسیها حرف زدن

وحسرت ای کاش بیشتر قدر اون ایام رو می دونستیم

راستش وقتی می بینم من با 23سال سابقه تدریس کم کم به پله های باز نشستگی نزدیک شدم تازه می فهمم روزی که وارد اموزش پرورش شدم فکرش رو نمی کردم تا 23سال دیگه زنده باشم وبه نظرم زمان خیلی دوری می اومد ولی الان که به 23سال پیش فکر می کنم می بینم انگار دیروز بود که برای اولین بار برای تدریس پا به یکی از مدارس تهران گذاشتم واینقدر سنم کم بود  که کسی فکر نمی کرد من همون معلمشون باشم

حتی اینقدر این زمان زود گذشت که می تونم خاطرات تک تک مناطق ومدارسیکه در اون کار کردم ودرس می دادم رو به یاد بیارم

از روستاها گرفته تا شهر خودم مشهد مقدس

هیچ وقت یادم نمی ره  اون روز سرد زمستونی رو که ابتدای جاده ی تیتکانلو بین قوچان وچناران ایستادم تا خودم رو ساعت 5/7به مدرسه ی روستا برسونم وپسرم محمد جواد رو تحویل پرستارش بدم وبه کلاس برم

ساعت 6صبح بود

یعنی از ساعت 4صبح سوار اتوبوس مشهد بجنورد شده بودم که 6 به اون دوراهی روستای تیتکانلو رسیده بود

اون موقع هم مثل الان مای بیبی نبود که بچه را از صبح که لاستیک می کنیم تاشب عوض نکنیم

بلکه بعد هر بار خیس کردن برای جلوگیری از نم زدن باید کهنه تعویض می شد تا لباسها نجس نشود وبچه هم اذیت نشه

جدا خدا رحمت کنه هر کی مای بیبی رو ساخت

بالاخره

ساعت 6بود ومن کنار جاده منتظر می نی بوس قوچان تیتکانلو

چشمتان روز بد نبینه

می نی بوس دقیقا قبل از خروج من از اتوبوس رفته بود ومن چند دقیقه دیر رسیده بودم

تا زانو تو برف بودم

پسرم جواد 9ماهه لابه لای پتوی بچه گانه پیچیده شده بود که سرما نخوره

واغوش منم به حفظ اون از سرما کمک می کرد

موبایلی در کار نبود

که به یکی زنگ بزنم من اینجام تا بیان دنبالم

سرمای هوا وبرف جاده مانع از عبور حتی یک ماشین سواری وتراکتور بود

از سرما مثل بید به خودم می لرزیدم

هر از چند گاهی صدای سگها به لرزم اضافه می کرد

ولی خوشبختانه چون اول جاده بود ماشینهای گذری به شهر های بعدی مانع از حمله ی اونها به من می شد

ساعت از 6 به 8 رسیده بود

طاقت ایستادنم تمام شد

ولی نمی شد روی زمین پر از برف نشست

باز هم ایستادم

ساعت به 9رسید

جیغ جواد از گشنگی بلند شده بود

به هر بدبختی بود شیشه اش رو از ساکم در اوردم وبعد نوشیدن شیر اروم شد

اما الان 3ساعت از موندن من کنار دو راهی روستا وجاده می گذشت

اشک تو چشام حلقه زده بود

خدایا برگردم مشهد یا بمونم

اگه بر گردم فردا دوباره چطور این راه رو برگردم

اخه قرار بود 3روز بمونم

صبر کردم وموندم

اما باز هم هیچ ماشینی نیومد

حالا دیگه جواد خیس کرده بود

ولی تو برف وکنار جاده چطور می تونستم تعویضش کنم

محال بود

چون از سرما خشک می شد

ونمیشد لاستیک رو باز کرد

ساعت 10 شده بود ودوباره گرسنش شده بود

ولی کنار جاده از کجا براش ابجوش گیر بیارم که شیشه درست کنم

گریه می کرد واروم نمی شد

هم از گرسنگی هم از خیس کردن لاستیکش

که نم زده بود به لباسش

دوباره نم زدواین نم به پتو زد

وبعد هم به اغوش من

یعنی اون الان لابلای لباسهای خیس ونمناک کنار جاده ی برفی وبوران در اغوش مادرش بود

سرمای بیرون وخیسی لباسها خیلی زود به بدن بچه سرایت کرد ودمای بدن اون الان با دمای هوای بیرون یکی شده بود

خدایا کمکم کن بچه مریض می شه

یه ماشینی برسون

طاقت من تموم شده بود تا چه برسه به بچه

الان ساعت 11 بود که بالاخره می نی بوس دوم روستا از راه رسید ومن خسته ومنجمد شده ومثل لبو قرمز وعصبی سوار می نی بوس شدم

وخیلی زود برای معلم روستاشون وبچه بغل یه جایی باز کردن تا بشینم

وساعت 11ونیم رسیدم روستا

اما ای وای مدارس تعطیل بود

سازمان هواشناسی بعلت ریزش برف سنگین وبرودت هوا مدارس را تعطیل اعلام کرده بود

اما وقتی کسی ساعت 4صبح سوار اتوبوس می شه وموبایل نبود چاره ای جز رفتن نبود چه باید می کرد؟

چشمتون روز بد نبینه

به سرعت بخاری اتاق رو گرم کردم وبچه را تعویض کردم

و شیرش دادم وخوابید

واماده شدم برای کلاس فردا ورفع خستگی بین راه وانتظار

ساعت 2ظهر بود

احساس کردم جواد سرخ شده

دستم رو رو لپش گذاشتم

ای داد بیداد

بله تب داشت اون هم چه تبی

بالای 40 درجه

قطره ی استامینوفن رو اوردم وچند قطره چکوندم تو حلقش

کمی پائین اومد وخوابید

اما نیم ساعت بعد مجدد تب بالا وهذیان

پاشویه وقطره دیگه کار ساز نبود

روستا دکتور نداشت

ماشین عصر هم رفته بود وتا فردا ماشین نداشت

موندن منم فایده نداشت

چون یا باید دکتور می اومد یا به دکتور می رفتم

از مدیر اجازه گرفتم وبرگشتن رو به موندن ترجیح دادم

با وجود تمام خستگی قبلی وسرمای هوا وبرگشتن مجدد فردا تصمیم گرفتم اون رو به دکتور برسونم

ولی کو ماشین

نبود که نبود

چند تا نیسان پارک کرده بودن

که درصورت لزوم وپیدا شدن یه بار به شهر برن

به هر کدوم گفتم می خوام برم شهر

گفتن ماشین بار نداره نمی صرفه

گریه امونم رو بریده بود

خدایا بچم مریض شده

تب داره

سرماخوره

سرمای هوای کنار جاده ونبودن می نی بوس این بلارو سرش اورده

اگه به دکتور نرسه  می میره

تو این افکار ومناجات با خدا وگریه بودم

که یه ماشین گذری از روستای دیگه از راه رسید ومن هم با اون به راه افتادم

وساعت 6عصر به خونه رسیدم

فقط خدا می دونه چه قدر خسته وبی رمق بودم

که حتی یاد اوری خاطرات دوباره اشک رو تو چشمام جاری می کنه

سریع با اقا به دکتور رفتیم

گفتن باید بستری بشه

3روز هم اونجا تو بیمارستان بالای سر بچه بودم

ونتونستم به محل کارم برم

غیبت یک طرف وعقب موندن شاگردها یه طرف دیگه

ومریضی پسرم هم یه طرف

فکرم حسابی مشغول بود ومشوش

اما هیچ تلفن وموبایلی نبود که به مدیر بگم من بیمارستان بالای سر پسرم هستم

فقط خودخوری می کردم ودعا که زود تر خوب شه تا بتونم برنامه هام رو جمع وجور کنم تازه بعد از خوب شدن بچه که به روستا برگشتم

باید کلی جبرانی می ذاشتم که عقب موندگی شاگردا برطرف بشه

ولی این مریضیهای پی در پی وسرماخوردنهای کنار جاده ادامه داشت تا اینکه پسرم از تب سینه پهلوهای مجدد ودکتورهای مجدد وغیبتهای مجدد وبستری شدن های مجدد

سال تحصیلی تموم شد ووقت انتقالی رسید

به هر دری می زدم

فایده نداشت که نداشت

نه کسی

دوری راه رو درک می کرد

نه مریضی بچه رو

نه عقب موندگی درس شاگردان بیگناه رو

نه هدر رفتن نیروی من رو

نه فرسودگی زود رس یک نیروی کاری رو

نه نه نه نه ونه

اگه دوباره بر می گشتم

روز از نو وروزی از نو ومریضیهای مجدد وغیبتهای مجدد وعقب موندگیهای مجدد وخستگیهای مجدد وهزاران دردسر دیگه

تا اینکه فهمیدم

اگه با سابقه ی بیماری بچه وتائید بیمارستان کمیسون تشکیل بدم احتمال انتقالی وجود داره

مدارک رو اماده کردم وتائید بیمارستان رو گرفتم ووقت کمیسیون تشکیل شد

روزی که وارد اتاق کمیسیون شدم

مثل بید به خودم می لرزیدم

که خدا یا اگه قبول نکنن من چه کنم

چه طور می تونم با این مشکلات دست وپنجه نرم کنم

پزشک کمیسون یه نگاهی به مدارک انداخت وبدون هیچ حرفی نامه ی تائید رو امضا زد

تعجب کردم

چرا به این راحتی امضا زد

خوشحال وشاد از اتاق خارج شدم وکلی دعاش کردم

اما بعد که به خودم اومدم

فهمیدم بچه بیچاره ی من تو اون مریضیهای پی در پی داغون شده واز تب وتشنجهای مکرر باید تا 10 سالگیش دارو بخوره

این بود که با قربانی کردن فرزندم تونستم انتقالی بگیرم

وبه شهر خودم برگردم تا کمی راحت تر هم زندگی کنم هم کار کنم

هم به خونه وخانواده برسم هم به درس ومشق شاگردام

خدایا چنان کن سرانجام کار                                      که تو خوشنود باشی وما رستگار

 

ا


اگه می خواهید به صداقت سازمان استاندار ایمان بیاورید وامتحانش کنید که ایا واقعه به استاندارد ها توجه می کند وسپس ارم مخصوص استاندار را بر کالاها ومحصولات درج می کند راه بسیار اسانی برای فهم مطلب وجود دارد

شما با خرید یک کارتن اب میوه ساندیس در انواع مختلف میوه ها مثل انگور سیب پرتقال البالو انار موز می توانید در امتحان خود موفق شوید .چگونه

از هر یک از میوه ها یک ساندیس را باز کنیو ونی را درون ان قرار دهید وچند لیوان از قبل اماده کنید

شروع کنید به ریختن اب میوه ها درون لیوان

اگر گفتید چه اتفاقی می افتد

درست است

رنگ تمام اب میوه ها از اب زلال تر است حتی البالو هم بی رنگ شده  انار دیگر قرمز نیست پرتقال دیگر زرد نیست انگور دیگر به رنگ انگور نیست .

افرین وصد افرین به سازمان استاندارد برای درج علامت استاندارد بر این تقلب وتخلف تولید کنندگان اب میوه.

اعتماد بیجا به سازمان استاندارد به نفع فروشندگان محصولات تقلبی است یا به نفع خود سازمان استاندارد یا تو هین به شعور مصرف کنندگان .

پاسخ احتمالی را اگر پیدا کردید به بنده هم خبر دهید ممنون

 

 















گزارش تخلف
پرسشکده
> مذهب



من
پاسخ بهتری دارم !









پیوند همیشگی پاسخ
فقها و متفکران اسلامى، براى اثبات ولایت فقیه و مشروعیت حکومت ولایى، به دلایل
نقلى -اعم از آیات و روایات‏و دلایل عقلى متعددى تمسک جسته‏اند که بیان هر یک و
چگونگى دلالت هر کدام بر ولایت فقیه، نیازمند بررسى‏هاى مفصّل است. یکى از دلایل
نقلى، مقبوله عمر بن حنظله است که در طول تاریخ مورد استناد فقیهان شیعه بوده است.
در این روایت امام صادق(ع) مى‏فرماید: H}«... من کان منکم ممن قد روى حدیثنا و نظر
فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا فلیرضوا به حکماً فانى قد جعلته علیکم حاکماً
فاذا حکم بحکمنا فلم یقبل منه فانما استخف بحکمنا و علینا رد و الرادعلینا کالراد
على الله وهو على حد الشرک بالله» {H؛V}اصول کافى، ج 1، ص 67؛ وسائل الشیعه، ج 18،
ص 98.{V کلینى(ره) به سند خود از عمر بن حنظله روایت مى‏کند: «از امام صادق(ع)
پرسیدم: دو نفر از ما (شیعیان) که در باب «دین» و «میراث» نزاعى دارند، پس به نزد
سلطان یا قاضیان  جهت حل آن مى‏روند؛ آیا این عمل جایز است؟ حضرت فرمود: هر کس در
موارد حق یا باطل به آنان مراجعه کند؛ در واقع به سوى طاغوت رفته و از او مطالبه
قضاوت کرده است. از این رو آنچه بر اساس حکم او دریافت مى‏دارد، به باطل اخذ نموده
است؛ هر چند در واقع حق ثابت او باشد؛ زیرا آن را بر اساس حکم طاغوت گرفته است.
خداوند امر فرموده است: باید به طاغوت کافر باشند  و مى‏فرماید: A}(یُرِیدُونَ أَنْ
یَتَحاکَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ یَکْفُرُوا بِهِ){A. آن‏گاه
پرسیدم: پس در این صورت چه باید کنند؟ امام(ع) فرمود: باید به کسانى از شما
(شیعیان) که حدیث و سخنان ما را روایت مى‏کنند و در حلال و حرام ما به دقت مى‏نگرند
و احکام ما را به خوبى باز مى‏شناسند (عالم عادل)، مراجعه کنند و او را به عنوان
حاکم بپذیرند. من چنین کسى را بر شما حاکم قرار دادم. پس هرگاه به حکم ما حکم کند و
از او پذیرفته نشود، حکم خدا کوچک شمرده شده و بر ما رد شده است و آن که ما را رد
کند، خدا را رد کرده است و چنین چیزى در حد شرک به خداوند است». این حدیث از جهت
سند معتبر و مورد قبول فقیهان شیعه است. T}دلالت حدیث بر ولایت‏فقیه‏{T مقبوله عمر
بن حنظله مشتمل بر جنبه‏هاى ایجابى و سلبى است: 1. از یک طرف امام صادق(ع) مطلقاً
مراجعه به سلطان ستمگر و قاضیان دولت نامشروع را حرام مى‏شمرد و احکام صادره از سوى
آنها را -اگر چه صحیح باشد فاقد ارزش و باطل مى‏داند. 2. جهت رفع نیازهاى اجتماعى و
قضایى، شیعیان را به پیروى از فقیهان جامع شرایط مکلف مى‏سازد. 3. عبارت H}«فانى قد
جعلته علیکم حاکماً»{H؛ V}او را حاکم بر شما قرار دادم.{V، با وضوح و روشنى، بر نصب
فقیه عادل بر حکومت و مرجعیت در همه امور سیاسى، اجتماعى و قضایى دلالت دارد؛ زیرا
هر چند ظاهر پرسش راوى در مسأله منازعه و قضاوت است؛ لیکن آنچه جهت و ملاک عمل است،
پاسخ امام(ع) است و سخن آن حضرت نیز عام مى‏باشد. خصوصاً جمله H}«فانى قد جعلته
علیکم حاکماً» {Hبا توجه به واژه «حاکم» -که دلالت بر حکومت داردنسبت به سایر مسائل
و شئون حکومتى، تعمیم یافته و شامل آنان نیز مى‏شود. قرینه‏هاى روشن دیگرى نیز در
پاسخ امام(ع) وجود دارد؛ از جمله: 1. استناد به آیه شریفه و منع از مراجعه به
طاغوت‏ها به طور کلى؛ 2. امام(ع) دادخواهى و مراجعه به سلطان و قضات حکومتى را
مطلقاً حرام شمرده، حکم آنها را باطل مى‏داند؛ حتى اگر قضاوت آنان عادلانه و بر حق
باشد؛ زیرا اصل چنین حکومت‏هایى در نگاه قرآن و اهل بیت(ع) نامشروع و مردود است.
بنابراین تنها مراجعه به حکومت مشروع - که با انتصاب از ناحیه شارع مقدس است مورد
توصیه و تکلیف قرار گرفته است. امام راحل(ره) در کتاب ولایت فقیه در تفسیر و تبیین
این روایت، چنین مى‏نگارد: «همان طور که از صدر و ذیل این روایت و استشهاد امام(ع)
به آیه شریفه به دست مى‏آید، موضوع سؤال حکم کلى بوده و امام هم تکلیف کلى را بیان
فرموده است و عرض کردم که براى حل و فصل دعاوى حقوقى و جزایى هم به قضات مراجعه
مى‏شود و هم به مقامات اجرایى و به طور کلى حکومتى. رجوع به قضات براى این است که
حق ثابت شود و فصل خصومات و تعیین کیفر گردد و رجوع به مقامات اجرایى، براى الزام
طرف دعوا به قبول محاکمه یا اجراى حکم حقوقى و کیفرى هر دو است؛ لهذا در این روایت
از امام(ع) سؤال مى‏شود که: آیا به سلاطین و قدرت‏هاى حکومتى و قضات رجوع کنیم؟
حضرت در جواب از مراجعه به مقامات حکومتى ناروا -چه اجرایى و چه قضایى نهى
مى‏فرمایند و دستور مى‏دهند که ملت اسلام در امور خود، نباید به سلاطین و حکام جور
و قضاتى که عمّال آنها هستند، رجوع کنند؛ هر چند حق ثابت داشته باشند و بخواهند
براى احقاق و گرفتن آن، اقدام کنند. مسلمان اگر پسر او را کشته‏اند یا خانه‏اش را
غارت کرده‏اند، باز حق ندارد به حکام جور براى دادرسى مراجعه کند. همچنین اگر
طلب‏کار است و شاهد زنده در دست دارد، نمى‏تواند به قضات سرسپرده و عمّال ظلمه
مراجعه نماید. هر گاه در چنین مواردى به آنها رجوع کرد، به «طاغوت»؛ یعنى، قدرت‏هاى
ناروا روى آورده است و در صورتى که به وسیله این قدرت‏ها و دستگاه‏هاى ناروا، به
حقوق مسلم خویش رسید H}«فانما یأخذه سحتاً و ان کان حقاً ثابتاً له»{H، به حرام دست
پیدا کرده و حق ندارد در آن تصرف کند.... این حکم سیاست اسلام است. حکمى است که سبب
مى‏شود مسلمانان از مراجعه به قدرت‏هاى ناروا و قضاتى که دست نشانده آنها هستند،
خوددارى کنند تا دستگاه‏هاى دولتى جائر و غیراسلامى، بسته شوند و راه به سوى ائمه
هدى(ع) و کسانى که از طرف آنها حق حکومت و قضاوت دارند، باز شود. مقصود اصلى این
بوده که نگذارند سلاطین و قضاتى که از عمّال آنها هستند، مرجع امور باشند و مردم
دنبال آنها بروند... بنابر این تکلیف ملت اسلام چیست؟ و در پیشامدها و منازعات باید
چه کنند و به چه مقامى رجوع کنند؟ H}«قال: ینظران من کان منکم ممن کان روى حدیثنا و
نظر فى حلالنا و حرامنا و عرف احکامنا»{H؛ « در اختلافات به راویان حدیث ما که به
حلال و حرام خدا -طبق قاعده آشنایند و احکام ما را طبق موازین عقلى و شرعى
مى‏شناسند، رجوع کنند».V}ولایت فقیه، صص 80 - 77.{V ایشان در جاى دیگر مى‏فرماید:
«... این فرمان که امام(ع) صادر فرموده کلى و عمومى است؛ همان طور که حضرت
امیرالمؤمنین(ع) در دوران حکومت ظاهرى خود، حاکم و والى و قاضى تعیین مى‏کرد و عموم
مسلمانان وظیفه داشتند که از آنها اطاعت کنند و تعبیر به «حاکماً» فرموده تا خیال
نشود که فقط امور قضایى مطرح است و به سایر امور حکومتى ارتباطى ندارد؛ غیر از صدر
و ذیل روایت و آیه‏اى که در حدیث ذکر شده، استفاده مى‏شود که موضوع تنها تعیین قاضى
نیست که امام(ع) فقط نصب قاضى فرموده باشد و در سایر امور مسلمانان، تکلیفى معین
نکرده و در نتیجه یکى از دو سؤالى را که مراجعه به دادخواهى از قدرت‏هاى اجرایى
ناروا بوده، بلا جواب گذاشته باشد. این روایت از واضحات است و در سند و دلالتش
وسوسه‏اى نیست. جاى تردید نیست که امام(ع) فقها را براى حکومت و قضاوت تعیین فرموده
است. بر عموم مسلمانان لازم است که از این فرمان امام(ع) اطاعت نمایند».V}همان، صص
102 - 106.{V نتیجه استدلال این است که فقهاى جامع شرایط -علاوه بر منصب‏هاى ولایت
در افتا، اجراى حدود و اختیارات قضایى، نظارت بر حکومت و امور حسبیه در مسائل سیاسى
و اجتماعى نیز ولایت دارند و این مناصب و اختیارات، از اطلاق ادله ولایت فقیه
استفاده مى‏شود. بدیهى است امام(ع) شخص معینى را به حاکمیت منصوب نکرده؛ بلکه به
صورت عام تعیین نموده است. اطاعت از حاکمى که به نصب عام از جانب معصوم(ع) نصب شده،
واجب است و عدم پذیرش حکم وى، به مثابه عدم پذیرش حکم معصوم(ع) و در نتیجه مخالفت
باحکم خدا است. افزون بر این روایت، روایات متعدد دیگرى نیز دلالت بر ولایت‏فقیه
دارد که به اختصار به بعضى از آنها اشاره و شرح چگونگى دلالت آنها به منابع دیگر
واگذار مى‏شود: 1. توقیع مبارک حضرت ولى عصر(عج): H}«واما الحوادث الواقعه فارجعوا
فیها الى رواه حدیثنا فانهم حجتى علیکم و انا حجه الله»{H؛V}وسائل الشیعه، ج 18، ص
101، ح 8.{V 2. H}«العلماء حکام على الناس»{H؛V}مستدرک وسائل الشیعه، باب 11 (از
ابواب صفات قاضى)، ح 33.{V 3. روایت امام حسین(ع) از حضرت امیر(ع): H}«ان مجارى
الامور والاحکام على ایدى العلماء بالله الأمناء على حلاله و حرامه‏V}همان، ح
16.»{H؛V}براى آگاهى بیشتر درباره دلایل روایى ولایت فقیه ر.ک: امام خمینى، ولایت
فقیه، بحث ولایت فقیه به استناد اخبار، صص
48-148.{V


ولایت فقیه

علاوه بر دلایل عقلی و قرآنی، احادیث بسیاری نیز بر نظریه ولایت فقیه دلالت می کنند، که خلاصه ای از آنها را در چند دسته تقدیم می شود:

الف. حدیث خلافت:
«اللهم ارحم خلفائی ... الذین یأتون من بعدی ویرُون عنّی حدیثی و سنّتی.»[1]
در این حدیث، فقها خلیفه رسول خوانده شده اند.

ب. حدیث وراثت:
قال رسول الله(ص): «العلماء ورثه الأنبیاء؛[2] علماء وارثان انبیاء هستند.»
و مفاد آن انتقال ولایت از انبیاء به علما و فقها است. جمله ی «و من سلک طریقاً یطلب فیه علماً» که در دنباله ی این حدیث آمده است، با انطباق علما بر ائمه ی معصومین(ع) مغایرت دارد.

ج. حدیث حکام:
قال علی(علیه السلام ):«العلماء حکّام علی النّاس؛[3] علما حاکمان بر مردمند.»
مفهوم حاکم کاملاً روشن است و دلالت آن بر ولایت فقیه، امری غیرقابل تردید است.

د. حدیث اختیار امام:
قال علی(علیه السلام): «الواجب فی حکم الله و حکم الإسلام علی المسلمین – بعد ما یموت إمامهم أو یقتل، ضالاً کان أو مهدیا ً – أن لا یعلموا عملاً و لا یقّدموا یداً و لا رجلاً قبل أن یختاروا لأنفسهم إماماً عفیفاً ورعاً عارفاً بالقضاء و السنّه یجیء فیئهم و یقیم حجّهم جمعنهم، و یجبی صدقاتهم.[4] علی(ع) فرمود: واجب است در حکم خدا و حکم اسلام نسبت به مسلمین، اینکه هیچ عملی را انجام ندهند و دست به سوی چیزی و یا کاری دراز نکنند و قدم در هیچ جائی ننهند، مگر آنکه قبلاً برای خود رهبری عفیف و پرهیزکار و عارف و عالم به احکام قضا و سنت رسول خدا(ص) انتخاب نمایند. تا اموال عمومی را گرد آورد و حج و جمعه مردم را بپا دارد و صدقات را جمع نماید.»

هـ. حدیث مجاری امور:
امام حسین(ع) فرمود: «مجاری الامور بید العلماء باللاه الامناء علی حلاله و حرامه؛[5] زمام امور مردم به دست عالمانی است که علمشان از سرچشمه وحی گرفته شده باشد. و امین بر حلال و حرام خدا باشند.»

و. حدیث حاکم:
امام صادق(ع) فرمود:«ینظر إنّ من کان منکم ممّن قد روی حدیثنا و نظر فی حلالنا و حرامنا و عرف أحکامنا فلیرضوا به حکماً فإنّی قد جعلته علیکم حاکماً؛[6] مردم باید دقت کنند و از میان فقهایی که راوی حدیث ما هستند و در احکام حلال و حرام ما صاحب نظرند و به احکام اهل بیت(ع) آشنایی دارند، فقیهی را انتخاب کنند و او را در میان خود حاکم قرا دهند. چرا که من او را بر شما حاکم قرار دادم.»
بدین ترتیب فقها از جانب ائمه ی معصومین(ع) به عنوان حکام تعیین شده اند و مردم هر کسی را که از میان فقها انتخاب نمایند، هم او منتخب و نایب امام نیز هست.

ز. حدیث حصون:
امام موسی بن جعفر(ع) فرمود:« لاّن المؤمنین الفقهاء حصون الإسلام کحصن سور المدینة لها؛[7] مؤمنان فقیه برای اسلام چون دژ و دیوار محافظ شهرند که اسلام را در برابر دشمنان نگهبانند.»
این نوع حفاظت که در آن تشبیهی نیز به کار رفته است، به معنی حفظ علمی احکام اسلام نیست، بلکه منظور از آن تشکیل قدرت سیاسی و اجرای احکام و برپایی عدالت و دفع دشمنان و اداره ی امور مسلمین و سایر مسایلی است که در مفهوم ولایت فقیه نهفته است.

ح. حدیث تقلید:
امام حسن عسگری از امام صادق – علیهما السلام – نقل می کند:«من کان من الفقهاء صائناً لنفسه و حافظاً لدینه و مخالفاً علی هواه و مطیعاً لأمر مولاه فللعوامّ أن یقلّدوه و ذلک لا یکون ألاّ بعض فقهاء الشیعة؛[8] از فقها آن کس که پرهیزکار و حافظ دین و مخالف هوای نفس و مطیع اوامر و احکام خدا باشد، عامّه مردم باید از او تقلید نمایند.»
تقلید کامل در تمامی افعال به معنی آن است که در همه ی امور، مرجع و مقلّد مسلمین فقیه است، و اداره ی امور اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، و مدیریت جامعه اسلامی باید به دست فقیه انجام گیرد.

هـ. توقیع شریف:
«و امّا الحوادث الواقعة فارجعوا فیها إلی رواة حدیثنا (أحادیثنا) فإنّهم حجّتی علیکم و أنا حجّة الله؛[9] در حوادث و پیشامدها به راویان حدیث ما رجوع کنید، زیرا آنان حجّت من بر شمایند و من حجّت خدایم.»
منظور از حوادث واقعه، تنها مسائل و احکام شرعیه نیست. زیرا از واضحات است که در این مورد باید به فقیه مراجعه نمود، بلکه مقصود از آن، پیشامدهای اجتماعی و گرفتاریهایی است که برای مردم و مسلمین روی می دهد. در چنین مواردی وظیفه آن است که مردم به فقها مراجعه کنند. همان طوریکه امام(ع) حجت خداست و معنی آن تنها بیان احکام کلی اسلام نیست، بلکه شامل ولایت امر به مفهوم زمامداری امور مسلمین نیز هست، فقها نیز چنین حجتهایی هستند که مردم در تمامی امور خود باید به آنها مراجعه کنند. مفهوم این کلام، آن است که فقها از طرف امام(ع) حجت بر مردم هستند و همه ی امور مسلمین و تمامی کارها و شئون اجتماعی به آنان واگذار شده است.

ط. حدیث منزلت:
«منزلة الفقیه فی هذا الوقت کمنزلة الأنبیاء فی بنی إسرائیل؛[10] جایگاه فقیه در این وقت مانند منزلت انبیاء در میان بنی اسرائیل است.»
بی شکّ جایگاه انبیای بنی اسرائیل، مقام ولایت و زمامداری امور بنی اسرائیل بوده است.

ی. همچنین روایاتی مانند:
«لو لا ذلک اختلط علی المسلمین امورهم» و «لا تبطل حدودالله فی خلقه و لا تبطل حقوق المسلمین بینهم». که هر کدام به نوبه ی خود، دلیل روشنی بر ضرورت نظام سیاسی و دولت و امامت و ولایت فقیه است.

[1]. من لایحضر الفقیه ج 4 ص 420.
[2]. کافی ج 1 ص 32.
[3]. مستدرک الوسایل ج 17 ص 321.
[4]. مستدرک الوسائل ج 6 ص 14.
[5]. مستدرک الوسائل ج 17 ص 315.
[6]. کافی ج 1 ص 67.
[7]. کافی ج 1 ص 38.
[8]. وسائل الشیعه ج 27 ص 131.
[9]. وسائل الشیعه ج 27 ص 140.
[10]. بحار الانوار ج 75 ص 346.

کلام و


بار الها تو الهی ومن عبدالله ،تو خدائی ومن خلق الله،تو آنی که خود دانی
ومن انم نیز که تو دانی،تو آنی که خود خواهی ومن انم که تو نخواهی ،تو انی که خود
خواهی وانم که هوا خواهد،تو کمالم خواهی ومن هوایم،خواست تو کمال است وخواست من رد
کمال،کمالم در خواست تواست وشقاوتم در تمایل به هوا،تو انی که من خواهم ومن انم که
تو نخواهی،توفیقم ده ان باشم که تو خواهی نه ان که من،چرا که خواست تو ابدیت است
وخواست من عدمیت وابدوصال توست وعدم فنای من  الهی همه تو را جویند وتو اقرب من حبل
الوریدی ومن وصال تو را جویم که بعیدام،الهی تو بصیری ومن اعمی،تو قریبی ومن
بعید،طاقتم قلیل گشته ،کمتر صدایت می کنم ،چشمانم بسته است وچشمانت باز،ذوقم
قلیل؛صبرم قلیل،صبرت کثیر،عملم اندک،قبولت زیاد، تقبل منا مناجاتنا یا الله من لسان
قاصرنایا رباه


دوران دبیرستان هیچ وقت عربی یاد نمی گرفتم واز اون ودبیرش متنفر بودم

ولی وقتی وارد دانشگاه تربیت معلم شدم

یک استادی به اسم دکتر امام زاده صرف ونحو به ما تدریس می کرد

مردی بود بلند بالا تنومند کت وشلواری تمیز ونورانی ومقتدر که همه از هیبتش وتن صداش می لرزیدن اما مودب بود ومحترم

وقتی با ایشان درس داشتیم باید بدون هیچ عذر وبهانه ای نفری یک انشائ عربی می نوشتیم

اصلا یادم نمی ره چه اراجیفی رو بلغور می کردم واسمش رو می ذاشتم انشائ به زبان عربی

ولی یادم نمی اید که هر وقت انشائم رو در کلاس خوانده باشم

استاد حتی یک مرتبه سرزنشم کرده باشه وبگه این چیه نوشتی

دائما وبه همه می گفت احسنت خوب بود وتو بهترش رو هم می تونی

کار به جائی رسید که به عربی برای خودم حرف می زدم

هرچند مملو از غلط  بود

استیقظت من النوم فی الساعه السادسه وتوضات وصلیت واکلت الفطور ولبست البستی وخرجت من البیت ا لی الکلیه ورائیت فی وسط الطریق صدیقتی ووووووووووووووووووووو

ووقتی به دانشگاه می رسیدم اماده بودم که امروز چند جمله بهتر از دیروز بلدم

هر وقت یاد استاد می افتم محاله براش دعا نکنم

همیشه می گم

خدا یا به حق زهرا وجدش نگهدارش باش وبا اجدادش مشهورش کن

کتاب صرف ونحو دانشگاهها هم که تدریس می شه به قلم ایشون نوشته شده

این بود تا که اینکه وارد کار شدم

اولین روز کاریم سعی کردم شیوه ی ایشون رو در پیش بگیرم

ولی دانشگاه کجا ودبیرستان کجا

به بچه ها گفتم با هم انشا می نویسیم

وکمی براشون از جملات ابتدائی گفتم وبعضیها هم یه چیزهایی نوشتن

ولی اکثرا استقبال نکردن وگفتن خانوم همین کتاب خودمون رو یاد بگیریم بس است

وبالاخره کمتر همکاری کردن

ومنم سخت نگرفتم

وکم کم از تدریس عربی دور شدم وبیشتر تدریس معارف ومنطق را بعهده گرفتم

چون عاشق تدریس دروس سخت هستم

چون بچه ها کمتر یاد می گیرن ومن بیشتر سعی می کنم درس رو به اونها بفهمونم وقتی یاد می گیرن ذوق می کنم وخوشحال می شم که مفید بودم

کم کم عربی داشت یادم می رفت

تا اینکه بعد سقوط صدام رفت وامد عربها وعراقیها به کشور بیشتر شد ومن که هفته ای 6ساعت در دفتر گمشدگان حرم مطهر همکاری افتخاری دارم احساس کردم وقتی بچه ای عرب پیدا می شه ونمی تونم بفهمم اسمش چیه از کجاست واین چیزا احساس کردم باید بتونم با اون عربی حرف بزنم

وقتی برگشتم خانه ووارد ایدی یاهوم شدم نوشتم ارید التعلم العربیه من فرد محترم مومن مودب

وعده ی زیادی وارد ایدیم شدن وابراز کردن حاضرن یادم بدن بعضیها شون هم پرسیدن چرا می خوای عربی یاد بگیری نکنه می خوای به این وسیله مذهب شیعه رو تبلیغ کنی؟

با خودم فکر کردم بله حتی می شه این کار رو کرد

بالاخره اونها یی که غرض ومرض داشتن وومریض القلب بودن رو از ا یدیم حذف کردم وچند تا دوست خوب خانواده دار محترم ومومن رو برا خودم نگه داشتم

والان با بعضیهاشون رفت وامد خانوادگی داریم ووقتی می ریم عراق غریب نیستیم ووقتی می ریم اهواز هم غریب نیستیم چون دوستهای عرب اهوازیم وعراقیم واقعا متشخص ومومنند وهمکارم هستن ویا بعضا پزشک

این شد که من از اون ها عربی یاد گرفتم واونها از من فارسی

والان هر وقت حرم کشیک دارم خیلی خوشحالم که زائران عرب با مشکل مواجه نمی شم ناظم کشیک عزیزمون ازم پرسید تو عربی؟

گفتم نه مو بچه مشهدم

گفت پس چرا بلدی عربی حرف بزنی وخاطراتم رو براش گفتم وبراشون جالب بود قرار شد با همکاران حرم نیز مکالمه عربی کار کنم تا بهتر به زوار خدمت رسانی کنن

اما انچه از همه ی اینها مهمتره

وعربی من رو قوی تر کرد مناظراتی است که با عرب زبانان سعودی ویمن ومصر وعراق ولیبی وسائر کشورهای عربی دارم که اکثرا تسنن هستند وبنده های خدا از شیعه اطلاعات بسیار غلطی دارن

ووقتی اطلاعات درست ومستدل رو دریافت می کنن واقعا تعجب می کنن که ایا من دارم راست می گم یا انچه در کشورشان از وهابیها می شنوند

این باعث می شه جرقه ای در ذهنشان ایجاد بشه تا بیشتر در مورد شیعه تحقیق کنن

والبته منم برای اینکه جوابهای قانع کننده ی خوبی داشته باشتم بیشتر در مورد مذهب شیعه وسنی از منابع مختلف مطالعه کردم وبرای خودم هم مفید بود

خصوصا هر وقت جایی برام سوال پیش می اومد از علمائ بزرگ قم وسایت ولی عصر ودوستان خوب ومومنی که داریم می پرسم

ومجموعه ی سوال وجوابها رو سعی کردم یه جا جمع کنم تا به همه ی انها وشبهات عند الزوم دسترسی داشته باشم

این بود ماجرای یاد گیری مکالمه عربی بنده

اما همش بر می گرده به نحوه ی تدریس استادمان دکتر امام زاده

خدا یا بحق زهرا اگه زنده است حفظش کن وعاقبت بخیر واگه مرحوم شدن

خدایا خدایا به حق زهرای اطهر با مادرش زهرا واجداد محترمش هم نشینش کن امین یا رب العالمین

 


سلام دوستان عزیز

هر مذهبی سعی می کنه مذاهب دیگه رو به طرف خودش بکشونه چون فکر می کنه مذهبش بر حقه

ولی فکر تنها مهم نیست باید دید ایا واقعا یه مذهب ریشه های تکاملی داره یا نه

مثلا وهابیت سعی می کنه تمام عالم رو جذب خودش کنه حال این مذهب از کجا سر در اورد واقعا باید روش تحقیق بشه وفهمید که این مصنوع انگلیس با چه اهداف ومقاصدی به عنوان یهک مذهب نو بنیان سر در اورد مذهبی که از محکمات تسنن استفاده کرده ولی با خرافه های بی دینی ویهود شرک وبت پرستی امیخته شده مذهبی که دم از خدا ونبوت پیام بر اکرم می زند ولی در از بین بردن اثار تاریخی اسلام ید بیضائی دارد مذهبی که خدا رو موجودی جسمانی می داند وبرای او تخت وصندلی در عرش در نظر گرفته است

بسیارند از وهابیونی که با سرعتی چشمگیر وتلاشی بی وقفه با تبلیغ مذهبشان می پردازن تا بلکه بتوانند یار گیری کنند ولی هر چه فکر می کنم بیشتر خنده ام می گیرد انها از تشیع می خواهند وهابی شوند به یکی از انها گفتم والله سراغ ندارم شیعه ای وهابی شود چون عقل سلیم این اجازه را به او نمی دهد

چگونه ممکن است شیعه ومحب اهل بیت پیامبر اکرم دست از دامان انها کوتاه کند وخود را اویزان دامان عمر وابوبکر کند

هر چقدر هم که عمر وابوبکر وعثمان خوب ومتقی باشند کدام عقل سلیمی قبول می کند از خوب تر خدا شود وبه خوب پناه ببرد هر چند در خوب بودن یا نبودن انها نیز تامل است وباید گذشته یتاریخی واعتقادی انها را به خوبی مطالعه کرد

باید دید ماجرای فدک چیست؟

 

ماجرای اتش زدن درب خانه ی فاطمه ی زهرا سلام الله علیها چیست

ماجرای سقیفه چیست

ماجرای یوم ا لخمیس چیست

ماجرای من لولا علی هلک عمر چیست

ماجرای لیله المبیت چیست

ماجرای جانشینی پیامبر وایه ی تطهیر وایه ولایت وحدیث کسا ووووووووووووووو

باید دید همهی این ماجرا ها چیست وریشه در کجا دارد

بعد اندیشید که کدامین شیعه ی خالص وسالمی حاضر است از اهل بیت عصمت وطهارت جدا شود وبه غیر انها پناه ببیرد

ائمه ای که نور علی نور اند

ائمه ای که نور واحدند

ائمه ای که امتداد نور الهی اند

ائمه ای که خزائن العلمند

ائمه ای که از نسل نبی اکرمن

ائمه ای که هیچ نقطه ی ساهی در پرونده ی حیاتشان حتی به دست دشمنان ثبت نشده است

در اینجا بنده تصمیم گرفتم جهت اثبات عرایضم خاطراتی از تسنن عزیز که موفق به درک انوار الهی شده واز تسنن خود به تشیع رجوع کرده اند بنویسم

جهت درج خاطرات وتکمیل مطالب با بنده باشید

ممنون از توجه شما وقراات مطالب وبلاگ

 


سلام

تو دفتر گمشدگان نشسته بودم که یه خادمی یه پسر بچه ی 12ساله ی گریان رو اورد وگفت خونوادش رو گم کرده

تحویلش گرفتم وخادم رفت

گفتم پسرم چرا گریه می کنی الان برات پیداشون می کنم

تلفن مادر وپدرش رو گرفتم وهرچه تماس گرفتم متاسفانه خط نمی داد

چون داخل رواقهای حرم بودن واونجا انتن دهی نمی شه

گفتم صبر کن تا بیان تو صحن مجدد تماس می گیرم

اما انگار خطا گفتم

چون اون فکر کرد برای همیشه از اونها خبری نیست وان هم زندانی ماست

شروع به گریه با صدای بلند کرد

گفتم پسرم اسمت تو کامپیوتر ثبت شده خانوادت به هر قسمت حرم مراجعه کنن اونها بهشون می گن شما تو دفتر باب الرضائی

ولی فائده نداشت که نداشت

می گفت مادرم الان ناراحته ودلش شور می زنه من باید برم اونو پیدا کنم تا ناراحت نشه

گفتم خوب اگه بری که بیشتر از هم دور می شین چون اونها میان اینجا می بینن تو نینستی اونوقت چکار کنیم

ولی گوشش بدهکار نبود واز در ودیوار بالا می پرید که از دست ما فرار کنه

خسته شده بودم

نه زور داشتم مقابلش مقاومت کنم نه دلم می خواست سخت بگیرم چون اون ترسیده بود

فایده نداشت که نداشت گریه می کرد وسعی می کرد شیشه ی دفتر رو بشکنه تا بتونه فرار کنه که یه دفعه تلفن زنگ زد

خانوم ببخشید اون پسر بچه هنوز هست

گفتم بله گوشی با پسرتون صحبت کنید تا اروم بشه

ولی عجب غلطی کردم گوشی رو دادم به اون

چون می گفت مامان کجائین تا من بیام پیشتون

هر چه سعی کردم به اون بفهمونم پسرم بزار من ادرس بدم تا مادرت بیاد اینجا چون تو نمی تونی اونها رو پیدا کنی فریاد می کشید وگوشی رو محکم نگه داشته بود

داشتم عصبی می شدم به زور تلفن رو گرفتم گفتم حاج خانوم شما تشریف بیارین دنبال پسرتون وادرس دادم

بعد از چند لحظه یک مرد عصبی وارد دفتر شد گفتم اقا به پسرتون یاد بدین و.قتی گم می شه به مامورین وخدام وپلیس اعتماد  کنه تا هم ارامشش حفظ بشه هم زودتر بشه براش کاری کرد

پسر رفت پیش باباش که ناگهان یه کشیده ی محکم تو گوشش خورد سرم صوت کشید صدای کشیده قلب من رو هم شکست چه برسه به پرده ی گوش پسر بچه هنوز از خماری کشیده بیرون نیومده بود که یک لگد محکم هم به پشت پسر وارد شد و2متر اون طرفتر پرت شد وبعد یه اردنگی هم زیر دستش خورد وبسته ی متبرک دست پسر پرتاب شد به هوا

از تعجب داشتم دیونه می شدم

خدا یا این پدر از خوشحالی پیدا شدن بچش اینهمه عصبیه یا از انتظاری که کشیده تا بچه اش رو پیدا کنه در هر صورت راهش ارامش بود نه عصبانیت

با خودم گفتم چه خوبه خانواده ها این طور مواقع اولا خونسردیشون رو حفظ کنن ثانیا به بچه هاشون یاد بدن کمی ارام بمونن ثانیا به پلیس ومامورین اعتماد کنن رابعا هنگام مشکلات یکدیگر رو در اغوش بکشن نه اینه لگد بارون کنن وتازه فهمیدم چرا اون پسر بیچاره اصرار داشت زودتر مامانش رو پیدا کنه چون می دونست پدرش چقدر عصبیه

الله اکبر خدا به هممون رحم کنه وکمی صبر روزیمون کنه


سلام دوستان

چند دهه پیش اگه با اداره ای کار داشتی یا باید می رفتی اداره یا باید با یک تلفن همکانی تو صف باجه تلفن 2ریالی بایستی تا بشه تلفن اداره رو بگبیری اونم اگه تلفن درست بو دبعدکمی جلوتر تلفن  ثابت به خونه ها راه پیدا کرد واگه کسی تو خونش تلفن داشت به همه پز می داد جلوتر که رفتیم کسی نبود که تلفن ثابت هم نداشته باشه وبعضیها با موبایلهای یک ونیم میلتون تومانیشون پز می دادن تا اینکه موبایل هم شد مثل نقل ونبات تو دست کوچیک وبزرگ ودردسر خونواده شروع شد که بچه هاشون به کی زنگ می زنن یا از کی پیام می گیرن ولی کنترل نشد که هیچ ارتباطات جهانی تر شد واینترنت به خونه ها اره پیدا کرد اولش فقط ادمها برای دیدن نقاط دیگه ی دینا ازش استفاده می کردن ولی کم کم با یاهو مسنجر ونیمباز وپالتاک وتویتر واسکایبی واین چیزها همه حتی تو اتاقهای هم دیگه هم راه پیدا می کردن

تمام این وسائل می تونست اتش زیر خاکستری برای خانواده ها باشه ومی تونست  اتش کباب پز یک جوجه ی لذیذ باشه واز اون لذت برد

مثل یه چاقو که هم میشه باهاش ادم کشت

هم می شه باهاش جراحی کرد ویک نفر رو از مرگ حتمی نجات داد

تنها چیزی که باقی می مونه بالابودن سصطح اعتقادات قلبی ودرونی خانوادههاست که درصورت بالابودن نه تنها میشه از این وسائل برای گشترش دین وفرهنگ استفاده کرد بلکه می توان این انتشار رو به راحتی وبا کمترین هزینه انجام داد

الان می شناسم علماء بزرگواریکه روزانه ساعتها تو یاهو یا پالتاک با ادیان دیگه مناظره اعتقادی می کنن وچه بسیار افرادی رو که از چاه ضلالت به قله های رفیع سعادت کشوندن

وارد نیمباز که می شی با توجه به اسم اتاقها شما متوجه می شی کدوم اتاق پر خطره وکدوم یکی کم خطر یا بیخطر ولی شما با توجه به احساس وظیفت می تونی یا وارد یک اتاق پر خطر بشی وبه تبلیغ دین بپردازی یا وارد اتاق بی خطر بشی واز اون مطلب بیاموزی

وارد اتاقهای پالتاک که می شی غرفه های خیلی خوبی در مورد مناظره بین شیعه وسنی وجود داره مثل غرفه ی الغدیر غرفه ی نورالولایه غرفه ی علی مع الحق غرفه ی اسلام اصیل واین چیزها

وبعضی غرفه ها هم تبلیغات وهابیته که اگه یک کلمه در رد اونها حرف بنی سریع ممنوع  الحضور می شی یا ممنوع الکتابه

اینهم از معایب بالتوکه که فقط یک طرفه حرف رو به گوش ادم می رسونن ولی یاهو این امکان درش وجود نداره که از اتاق بیرونت کنن

وبلی به زودی متوجه عیب اون شدن وشرکتش برنامه اش رو عوض کرد وامروزه از یاهو بیشتر جهت ایمیل وچت فردی استفاده می شه تا جمعی وگروهی

حرف کلی من اینه خدا وکیلی قبل از استفاده از هر کدوم از این وسائل اول باید با منافع ومضراتش اشنا شد بعد وارد اون شد اول باید ادم اصالت خانوادگی وسطح اعتقادیش رو بسنجه بعد با توجه به ظرفیتهای درونیش وارد اونها بشه وگر نه به راحتی گول صیادان کمین کرده رو می خوره

کم نیستن دانش اموزانی که می گن خانوم من عاشق شدم ومی خوام ازدواج کنم خانوادم راضی نمی شن چون طرف اله یا بله

بعد که از نزذیک هم هم رو دیدن 180ئ درجه با گفته هاش فرق داشته

دانش اموز دیگه هی می گفت خانوم من به یکی اعتماد کردم ویه عکس از خودم براش ایمیل کردم

ویه بار هم قرار ملاقات حضوری از نزدیک گذاشتیم ولی اون مخفیانه فیلمبرداری کرده وهمین باعث اخاذی از من شده ومدام مزاحمم می شه

الان که می خوام ازدواج کنم نمی دونم چطوری از شر مزاحمتهاش راحت بشم

دانش اموز دیگه ای می گفت من عاشق یکی شدم اون به من گفته که مریضه کار نداره پول نداره خواستگاری نمی تونه بیاد وهزاران عیب دیگه ولی من دوستش دارم ولی خانوادم راضی نمی شن شمارو بخدا ببینید چطور با نهایت احساس وبی تجربیگی می خواد همسر ایندش رو انتخاب کنه

عل یالعمومامیدوارم قیبل از استفاده از این وسائل ارتباطات جمعی کمی به معایب ومنافع همه جانبه ی اون ومیزان قوت وضعف ارادهی خودمون بسنجیم بعد فکر استفاده از اون رو تو سرمون بپرورونیم

 


پیر مردی نورانی وعرب زبان ساعتها داخل صحنها دنبال خانوادش می گشت که بدلیل ازدحام جمعیت هم رو گم کرده بودن

اما خبری  از هیچ کی پیدا نمی کرد

دلش شور همسرش رو می زد

با عربی ذره ذره به من فهماند جلوی درب شیخ بهائی قرار دارند

با او به انجا رفتم ولی خبری نبود که نبود

گفتم پدر جان از اونها تلفن نداری تا تماس بگیریم گفت نه

گفت پس الزاما بنشینید داخل دفتر تا اعلام کنیم شما اینجا تشریف دارید

ولی گفت بچه ها فکر نمی کنن من بیام اینجا

گفتم چاره ای نیست

وقبول کرد اما از شدت نگرانی ارامش نداشت

براش یه چای اوردم ویک بیسکوییت تا کمی ارام بشه

2ساعتی می شد اونجا بود

پس از اینکه هر کاری کردیم که بتونیم ردی از خانواده اش پیدا کنیم گفتم پدر جان کاغذی نوشته ای داخل جیبت نداری که ادرس منزل شما ویا تلفن هتل داشته باشه

گفت نه فقط از یه جا خرید کردیم قراره بعد نماز از حرم بریم اجناسمون رو تحویل بگیریم

معطل نکردم تلفن رو گرفتم وزنگ زدم

صاحب مغازه گفت اتفاقا پسرش تلفنش را داده چنان چه  پدرش به مغازه برگشت خبر بدهیم

گفتم ای بابا این بنده خدای پیر مرد ادرس از کجا پیدا کنه که بیاد اونجا وتلفن پسرش را گرفتم وبعد 3ساعت بالاخره تونستیم او رو به پسرش تحویل بدیم

وای که چقدر خوشحال شد وقتی فهمید تو ایران راحت می شه هم دیگه رو پیدا کرد

بعداز کلی دعا خداحافظی کرد ورفت

 


یک سرباز جوان دست یک پسر بچه ی کوچولو  رو گرفته ووارد دفتر گمشدگان باب الرضا صحن مطهر امام رضا شد

گفت این پسر گم شده ارشدمون گفته بیارم اینجا پرسیدم کجا پیداش کردین گفت فلکه اب گفتم بیرون حرم مربوط به پاسگاهه اینجا گمشده های حرم میان

گفت دیگه حالا که اوردم

نگاهی به بچه کردم که ترسیده بود ونگاهی به سرباز که خسته شده بود گفتم عیب نداره

بچه رو از سرباز تحویل گرفتم ولی زد زیر گریه چون ترسید بغلش کردم که نترسه واسمش رو تو کامپیوتر حرم اعلام کردم

بعد هم سریع به 110 زنگ زدم

اما هر چی می پرسم اسمت چیه فقط می گه بابا

اهل کجایی بابا

عربی؟

بابا

فارسی بابا

خدایا چه کنم

خیالم راحت بود لااقل 110 مشخصات رو دادم اعلام می کنه

پسر بچه ای 4 یا5ساله

لباس بلوز شورت ابی

اسم نمی داند

3ساعتی می شد که بچه با اسباب بازیها مشغول بازی بود که تلفن زنگ زد

دنبال مترجم ترک می گشتن متاسفانه نداشتیم

خادم گفت اون بچه هنوز هست گفتم بله

گفت یه خانوم از ترکیه با شوهرش میان بچه رو ببینن

گفتم یعنی بچه ترکه؟

گفت شاید

وقتی یه زن وشوهر از کشور ترکیه وارد دفتر شدن ودیدن بچه ی انها مشغول بازی است با خیال راحت یکدیگر رو در اغوش کشیدن وحالا گریه نکن کی گریه بکن

بچه بین گریه ها ی انها وبین اغوش پدر ومادر در حال خفه شدن بود

ولی مگه می شد اونها رو ساکت کرد

تازه فهمیدیم اون بچه زبون ما رو نمی فهمیده تا اسمش رو بگه

ولی مادرش براش خیلی جالب بود که تو حرم امام رضا به چه خوبی از پیدا شدگان کوچک وبزرگ پذیرایی می شه وبعد از کلی دعا وتشکر خداحافظی کرد ورفت

 


سلام دوستان از این به بعد قصد دارم یه بند جدید به مطالب وبلاگم اضافه کنم

اونم نوشتن خاطرات بخش پیداشدگان حرم امام رضاست

خاطراتی تلخ وشیرین ومتنوع

از زوار ایرانی وخارجی

هرکدومشون یه دنیا حرفه

با من باشین تا انشا ء الله نگارششون رو شروع کنم

 



همه پیوندها