تبلیغات
خاطرات و خلاصه دروس یک معلم - سلام به همه ی همکاران عزیز ودانش اموزان خوب وخوانندگان محترم وبلاگ

خاطرات و خلاصه دروس یک معلم

شروع سال تحصیلی 93-92را به همه ی علاقمندان به علم ودانش تبریک می گم .

تو احادیث داریم خدا هر کی رو دوست داره در مسیر علم ودانش قرارش می ده ومژده به شماها که مدرسه ودانشگاه میرید ودرس می خونید ویا درس  میدید خدا دوستتون داره چون در مسیر علم ودانش قرارتون داده

امید است قدر این ایام رو بدونید چون تا چشم به بزنیم وباز کنیم می بینیم دیگه پشت اون نیمکت وصندلیها راهمون نمی دن وبرای نفرات بعدی رزروش کردن وما می مونیم ویک دنیا حسرت وارزو

ارزوی یه بار دیگه سرکلاس حاضر شدن وبا معلم وهم کلاسیها حرف زدن

وحسرت ای کاش بیشتر قدر اون ایام رو می دونستیم

راستش وقتی می بینم من با 23سال سابقه تدریس کم کم به پله های باز نشستگی نزدیک شدم تازه می فهمم روزی که وارد اموزش پرورش شدم فکرش رو نمی کردم تا 23سال دیگه زنده باشم وبه نظرم زمان خیلی دوری می اومد ولی الان که به 23سال پیش فکر می کنم می بینم انگار دیروز بود که برای اولین بار برای تدریس پا به یکی از مدارس تهران گذاشتم واینقدر سنم کم بود  که کسی فکر نمی کرد من همون معلمشون باشم

حتی اینقدر این زمان زود گذشت که می تونم خاطرات تک تک مناطق ومدارسیکه در اون کار کردم ودرس می دادم رو به یاد بیارم

از روستاها گرفته تا شهر خودم مشهد مقدس

هیچ وقت یادم نمی ره  اون روز سرد زمستونی رو که ابتدای جاده ی تیتکانلو بین قوچان وچناران ایستادم تا خودم رو ساعت 5/7به مدرسه ی روستا برسونم وپسرم محمد جواد رو تحویل پرستارش بدم وبه کلاس برم

ساعت 6صبح بود

یعنی از ساعت 4صبح سوار اتوبوس مشهد بجنورد شده بودم که 6 به اون دوراهی روستای تیتکانلو رسیده بود

اون موقع هم مثل الان مای بیبی نبود که بچه را از صبح که لاستیک می کنیم تاشب عوض نکنیم

بلکه بعد هر بار خیس کردن برای جلوگیری از نم زدن باید کهنه تعویض می شد تا لباسها نجس نشود وبچه هم اذیت نشه

جدا خدا رحمت کنه هر کی مای بیبی رو ساخت

بالاخره

ساعت 6بود ومن کنار جاده منتظر می نی بوس قوچان تیتکانلو

چشمتان روز بد نبینه

می نی بوس دقیقا قبل از خروج من از اتوبوس رفته بود ومن چند دقیقه دیر رسیده بودم

تا زانو تو برف بودم

پسرم جواد 9ماهه لابه لای پتوی بچه گانه پیچیده شده بود که سرما نخوره

واغوش منم به حفظ اون از سرما کمک می کرد

موبایلی در کار نبود

که به یکی زنگ بزنم من اینجام تا بیان دنبالم

سرمای هوا وبرف جاده مانع از عبور حتی یک ماشین سواری وتراکتور بود

از سرما مثل بید به خودم می لرزیدم

هر از چند گاهی صدای سگها به لرزم اضافه می کرد

ولی خوشبختانه چون اول جاده بود ماشینهای گذری به شهر های بعدی مانع از حمله ی اونها به من می شد

ساعت از 6 به 8 رسیده بود

طاقت ایستادنم تمام شد

ولی نمی شد روی زمین پر از برف نشست

باز هم ایستادم

ساعت به 9رسید

جیغ جواد از گشنگی بلند شده بود

به هر بدبختی بود شیشه اش رو از ساکم در اوردم وبعد نوشیدن شیر اروم شد

اما الان 3ساعت از موندن من کنار دو راهی روستا وجاده می گذشت

اشک تو چشام حلقه زده بود

خدایا برگردم مشهد یا بمونم

اگه بر گردم فردا دوباره چطور این راه رو برگردم

اخه قرار بود 3روز بمونم

صبر کردم وموندم

اما باز هم هیچ ماشینی نیومد

حالا دیگه جواد خیس کرده بود

ولی تو برف وکنار جاده چطور می تونستم تعویضش کنم

محال بود

چون از سرما خشک می شد

ونمیشد لاستیک رو باز کرد

ساعت 10 شده بود ودوباره گرسنش شده بود

ولی کنار جاده از کجا براش ابجوش گیر بیارم که شیشه درست کنم

گریه می کرد واروم نمی شد

هم از گرسنگی هم از خیس کردن لاستیکش

که نم زده بود به لباسش

دوباره نم زدواین نم به پتو زد

وبعد هم به اغوش من

یعنی اون الان لابلای لباسهای خیس ونمناک کنار جاده ی برفی وبوران در اغوش مادرش بود

سرمای بیرون وخیسی لباسها خیلی زود به بدن بچه سرایت کرد ودمای بدن اون الان با دمای هوای بیرون یکی شده بود

خدایا کمکم کن بچه مریض می شه

یه ماشینی برسون

طاقت من تموم شده بود تا چه برسه به بچه

الان ساعت 11 بود که بالاخره می نی بوس دوم روستا از راه رسید ومن خسته ومنجمد شده ومثل لبو قرمز وعصبی سوار می نی بوس شدم

وخیلی زود برای معلم روستاشون وبچه بغل یه جایی باز کردن تا بشینم

وساعت 11ونیم رسیدم روستا

اما ای وای مدارس تعطیل بود

سازمان هواشناسی بعلت ریزش برف سنگین وبرودت هوا مدارس را تعطیل اعلام کرده بود

اما وقتی کسی ساعت 4صبح سوار اتوبوس می شه وموبایل نبود چاره ای جز رفتن نبود چه باید می کرد؟

چشمتون روز بد نبینه

به سرعت بخاری اتاق رو گرم کردم وبچه را تعویض کردم

و شیرش دادم وخوابید

واماده شدم برای کلاس فردا ورفع خستگی بین راه وانتظار

ساعت 2ظهر بود

احساس کردم جواد سرخ شده

دستم رو رو لپش گذاشتم

ای داد بیداد

بله تب داشت اون هم چه تبی

بالای 40 درجه

قطره ی استامینوفن رو اوردم وچند قطره چکوندم تو حلقش

کمی پائین اومد وخوابید

اما نیم ساعت بعد مجدد تب بالا وهذیان

پاشویه وقطره دیگه کار ساز نبود

روستا دکتور نداشت

ماشین عصر هم رفته بود وتا فردا ماشین نداشت

موندن منم فایده نداشت

چون یا باید دکتور می اومد یا به دکتور می رفتم

از مدیر اجازه گرفتم وبرگشتن رو به موندن ترجیح دادم

با وجود تمام خستگی قبلی وسرمای هوا وبرگشتن مجدد فردا تصمیم گرفتم اون رو به دکتور برسونم

ولی کو ماشین

نبود که نبود

چند تا نیسان پارک کرده بودن

که درصورت لزوم وپیدا شدن یه بار به شهر برن

به هر کدوم گفتم می خوام برم شهر

گفتن ماشین بار نداره نمی صرفه

گریه امونم رو بریده بود

خدایا بچم مریض شده

تب داره

سرماخوره

سرمای هوای کنار جاده ونبودن می نی بوس این بلارو سرش اورده

اگه به دکتور نرسه  می میره

تو این افکار ومناجات با خدا وگریه بودم

که یه ماشین گذری از روستای دیگه از راه رسید ومن هم با اون به راه افتادم

وساعت 6عصر به خونه رسیدم

فقط خدا می دونه چه قدر خسته وبی رمق بودم

که حتی یاد اوری خاطرات دوباره اشک رو تو چشمام جاری می کنه

سریع با اقا به دکتور رفتیم

گفتن باید بستری بشه

3روز هم اونجا تو بیمارستان بالای سر بچه بودم

ونتونستم به محل کارم برم

غیبت یک طرف وعقب موندن شاگردها یه طرف دیگه

ومریضی پسرم هم یه طرف

فکرم حسابی مشغول بود ومشوش

اما هیچ تلفن وموبایلی نبود که به مدیر بگم من بیمارستان بالای سر پسرم هستم

فقط خودخوری می کردم ودعا که زود تر خوب شه تا بتونم برنامه هام رو جمع وجور کنم تازه بعد از خوب شدن بچه که به روستا برگشتم

باید کلی جبرانی می ذاشتم که عقب موندگی شاگردا برطرف بشه

ولی این مریضیهای پی در پی وسرماخوردنهای کنار جاده ادامه داشت تا اینکه پسرم از تب سینه پهلوهای مجدد ودکتورهای مجدد وغیبتهای مجدد وبستری شدن های مجدد

سال تحصیلی تموم شد ووقت انتقالی رسید

به هر دری می زدم

فایده نداشت که نداشت

نه کسی

دوری راه رو درک می کرد

نه مریضی بچه رو

نه عقب موندگی درس شاگردان بیگناه رو

نه هدر رفتن نیروی من رو

نه فرسودگی زود رس یک نیروی کاری رو

نه نه نه نه ونه

اگه دوباره بر می گشتم

روز از نو وروزی از نو ومریضیهای مجدد وغیبتهای مجدد وعقب موندگیهای مجدد وخستگیهای مجدد وهزاران دردسر دیگه

تا اینکه فهمیدم

اگه با سابقه ی بیماری بچه وتائید بیمارستان کمیسون تشکیل بدم احتمال انتقالی وجود داره

مدارک رو اماده کردم وتائید بیمارستان رو گرفتم ووقت کمیسیون تشکیل شد

روزی که وارد اتاق کمیسیون شدم

مثل بید به خودم می لرزیدم

که خدا یا اگه قبول نکنن من چه کنم

چه طور می تونم با این مشکلات دست وپنجه نرم کنم

پزشک کمیسون یه نگاهی به مدارک انداخت وبدون هیچ حرفی نامه ی تائید رو امضا زد

تعجب کردم

چرا به این راحتی امضا زد

خوشحال وشاد از اتاق خارج شدم وکلی دعاش کردم

اما بعد که به خودم اومدم

فهمیدم بچه بیچاره ی من تو اون مریضیهای پی در پی داغون شده واز تب وتشنجهای مکرر باید تا 10 سالگیش دارو بخوره

این بود که با قربانی کردن فرزندم تونستم انتقالی بگیرم

وبه شهر خودم برگردم تا کمی راحت تر هم زندگی کنم هم کار کنم

هم به خونه وخانواده برسم هم به درس ومشق شاگردام

خدایا چنان کن سرانجام کار                                      که تو خوشنود باشی وما رستگار

 

ا

نظرات() 
R.T
دوشنبه 26 آبان 1393 07:07 ب.ظ
سلام معلمی هم چه دردسرهایی داره جالب بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :