تبلیغات
خاطرات و خلاصه دروس یک معلم - ظاهر ادما(خاطرات خدمت در بارگاه رضوی)

خاطرات و خلاصه دروس یک معلم

ساعت 7 بعد از ظهر بود تو دفتر پیدا شدگان باب الرضا نشسته بودم

پیرمردی حدودا 70ساله با سبیلهای چنگیزی بلند وقیافه ای مضطرب وعصبی وارد دفتر شد

گفت خانمم را از موقع نماز به بعد پیدا نمی کنم مشخصات خانم رو گرفتیم وثبت کردیم از اون موقع چند ساعتی گذشت وبنده خدا چند مرتبه ای برای اخذ خبر جدید به دفتر مراجعه کرد ولی خبری نبود که نبود ساعت حدود 9 شده بود خدام حرم خانم مسنی را به دفتر راهنمایی کردند

از ظاهرش پیدا بد خیلی خسته ومضطرب است

خدام گفتند ایشون می گه همسرش رو گم کرده وما به اینجا راهمناییشون کردیم

تشکر کردم وخدام رفتند  وبرای اینکه اسم ایشون رو تو کامپیوتر ثبت کنم مشخصاتشون رو پرسیدم

بله مشخصات خانوم همون اقای سبیل کلفت بود

سریع به شماره ایشون زنگ زدم

قبل از اینکه اقا بیاید از خانوم پرسیدم چرا به همسرت زنگ نزدی گفت شماره اش رو بلد نبودم

در حال تکلم با خانوم بودم

که سرو کله ی پیر مرد پیدا شد

از دور چشمش به خانومش ا فتاد

2دستی کوبید تو سر خودش

بعد هم مثل ابر بهار شروع کرد به گریه کردن وبا لهجه ی شیرین شمالی از خانومش دلجویی کردن

می تورو بقربون تو کجا بودی

دردت بجونم تو کجا بودی

از تعجب به همکارا نگاهی انداختم وتو دلم اینهمه عشق ومحبت وابراز عاطفه  را تحسین کردم

خانم هم همینطور به شوهرش دلداری می داد گریه نکن

نترس حالم خوبه ولی همه با لهجه ی شیرین شمالی که می فهمیدم ولی چیزی از اون جز مفهومش به یادم نمونده

با خودم گفتم وقتی اقا رو با سبیل کلفت وچهره ی عبوسش دیدم با خودم گفتم یا رباه چه مرد اخمویی معلوم نیست چقدر به خانومش غر بزنه وقتی پیداش کنه وولی اشتباه کرده بودم

چون زیر اون چهره ی عبوس یک قلب رئوف ورحیم قرار داشت وفهمیدم ظاهر ادما ملاک خوبی برای قضاوت کردن نیست

خدایا بصیرتی عنایت بفرما تا بهتر قضاوت کنیم

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :