تبلیغات
خاطرات و خلاصه دروس یک معلم - خاطرات حج6

خاطرات و خلاصه دروس یک معلم

دوشنبه 23 شهریور 1394

خاطرات حج6

نویسنده: یک معلم دلسوز 09155044708تلفن تماس   

ساعت 2 صبح بود وصحرای زیبا و دوست داشتنی عرفات.از جمع بانوانی که هنوز میل به شب زنده داری داشتند عذر خواهی کرده تا کمی خستگی در کنم و برای روز بعد آماده باشم.به دون اینکه لامپ را روشن کنم در تاریکی وارد چادر شدم تا جائی برای کمی استراحت پیدا کنم.روی خط اتصال فرشها ومحل عبور کابلهای برق کولر خالی بود وهیچ کس جرات نکرده بود انجا بخوابد.چاره ای نبود .خواب بر چشمانم مستولی شده بود.به محض نشستن خوابم برد.یک ربعی نبود که خوابیده بودم سوزشی شدید پایم را گزید.نگاه کردم چیزی ندیدم.گمان کردم شاید سیم برق اتصالی داشته و به من اصابت کرده.سیم را زیر فرش پنهان کردم ومجدد خوابیدم.دقایقی بعد سوزشی مجدد کمی ان طرفتر.سریع با دستم از روی لباس انجا را ماساژدادم که متوجه حرکت چیزی شدم.لباسم را در مشتم مچاله کردم وبه شدت پیچیدم تا هرچه هست له شود و بقیه را آزار ندهد.غافل از اینکه محرم حق ندارد حیوانی را بکشد والا باید کفاره بدهد.به امید اینکه هر چه بوده مرده دوباره خوابیدم .اما 5دقیقه بعد مثل مار زخمی به خود پیچیدم وبا سرعت تمام لباسم را درون مشتم پیچاندم وپیچاندم .نه جرات این را داشتم که ان را بکشم نه می شد برق را روشن کنم.چون زائران خواب بودند ودلم نمی خواست خواب انها را به هم بزنم.با انچه درون مشتم قرار داشت مثل برق به طرف درب خروجی چادر دویدم تا لباسم را انجا تکان دهم.یکی از خانمها که خواب سبکی داشت از رفت و امد من بیدار شده بود .فکر کرده بود کسی چادرش را اشتباه گرفته ودنبال چادرشان می گردد .چراغ قوه ی موبایلش را روشن کرد وروی من انداخت دید خانم معینه ی آنها هراسان ولرزان اما ساکت وبی صدا در حال تکاندن لباسهایش است.در همین حین جانوری چاق وچله بزرگتر از عقرب به زمین افتاد.والحمدلله پا به فرار گذاشت و رفت.به قسمتی دیگر از چادر خزید و زائران ترسیدند به قسمت انها برود .برخی بیدار شدند و برای اینکه دیگری را نگزد با نور موبایل دنبال ان گشتند تا پیدایش کنند.فرش را بالا دادند وهزار پایی بزرگ و چاق وچله دنبال راه فرا می گشت .به هر زحمتی بود از چادر بیرونش کردیم.بانوان فکر کردند ممکن است باز هم از این جک وجانوران در چادر موجود باشد.هر کسی دنبال راه چاره ای می گشت.یکی روسری راسرش کرد و دور گوشهایش و گردنش گره داد یکی جوراب پوشید وساق شلوارش را در جوراب کرد تا هیچ جانوری نتواند به بدنش سرایت کند.و بعد از دقایقی و رفع واهمه دوباره خوابیدند.صبح برای نماز که بیدار شدیم و برقها روشن شد عده ای که خواب سنگینی داشتند از بقیه شنیدند که دیشب چه اتفاقی افتاده است وهمه از خنده دل درد شده بودند.برایشان جالب بود که هزار پای بیچاره زیر پیچشهای من له نشده والا مجبور به ذبح یک گوسفند شده بودم.جالب تر اینکه هزار پا به سراغ من آمده نه انها والا از صدای جیغشان صدتا چادر ان طرف تر بیدار می شدند  برای خودم بسیار عجیب بود که منی که از سوسک می ترسم چگونه توانسته بودم با هزار پایی بزرگ در دل شب بدون هیچ صدایی دست وپنجه نرم کنم.نکته ی تجربی این خاطره این بود که از آن به بعد تصمیم گرفتم شبهای عرفات توصیه های ایمنی به زائران را داشته باشم مثل پوشیدن جوراب و روسری قبل از خواب.

خدا یا ما را مجدد موفق به درک عرفات بفرما. امین یا رب العالمین

نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :