خاطرات و خلاصه دروس یک معلم(اشرف گلی)

سلام.آذر ماه 95 یکی از بدترین ماههای طول عمرم بود.اگه می خواهید بدونید اول سری به مطلب پیرزن استثنائی که در همین وبلاگ منتشر کردم بزنید  و اون  رو تا آخر بخونید بعد بیایید اینجا تا بگم چرا آذر ماه امسال اینهمه برای من و 120 محرم مادر بزرگم بدترین ماه سال بود.مادر بزرگم بعد از 98سال عمر با عزت  و پر از خیر و برکت دعوت حق را لبیک گفت و با ما خدا حافظی کرد و ترکمون کرد.ما رو ترک کرد ولی ما و نسلهای بعد هرگز او را ترک نخواهیم کرد.زیرا همه ی مهربانیها و خوش کلامیهایمان را از او یاد گرفته ایم.خدا رحمتش کنه 98 سال از خدا عمر گرفت ولی هیچ وقت نگفت زندگی سخت گذشت. با وجودیکه از 30 سالگی تا روز فوتش مستاجر بود .مستاجر زیست و مستاجر دار فانی را وداع گفت.با وجودی که مستاجر بود سالی 4 مجلس بزگ فامیلی می گرفت  وهمه ی فرزندان و نوه ها و نتیجه ها و عروسها و دامادها و محارمش رو دور خودش جمع می کرد و سفره ای به درازی طول تمام اتاقهای ساختمان پهن می کرد و حتی نتیجه هایی که او را نمی شناختن در این مجالس یاد گرفته بودند اینجا منزل مادر مادر مادرشان یا مادر پدر پدرشان است.اگه نوه ها  و فرزندان و نتیجه های خواهران و برادرانشان را هم جمع می کرد تعداد محارمش به بالای 250 نفر می رسید. ولی فقط از 3 فرزندش که یکی هم به فیض شهادت رسیده بود 120 شاخه و نوه و نتیجه داشت.4 مجلس او در سال 1=شب اول سال تحویل با همه ی مخلفات عید شامل شیرینی و آجیل و میوه و شام و عیدی که کمترین عیدی متعلق به کودکان زیر 5سال بود و کمتر از 1000تومان نمی داد. کودکان بزرگتر از 5سال سهم 2000تومانی داشتند. بزرگترها 5000تومانی می گرفتند و اگر دستش خالی بود به 2000تومانی بسنده می کرد . ولی هیچ کس را از قلم نمی انداخت.چه دامادهایی که بزرگتر از 60 سال سن داشتند و چه عروسهایی که بزرگ فامیل شده بودند.فقط نوروز 95 مبلغ 400هزار تومان به افراد عیدی داده بود.چقدر ذوق می کرد وقتی می گفت الهی شکر که تونستم از پس عیدی همه بر بیام و جگر گوشه هام رو شاد کنم.2=دومین مجلس را شب ضربت خوردن مولا امیر المومنین با برگزاری افطاری و روضه به مناسبت شب قدر و شب نوزدهم ماه رمضان می گرفت و همه می دانستند در ان شب به کس دیگری نباید قول بدهند و کسی در ان شب حق مجلس گرفتن نداشت.3=سومین مجلس دیگ دیکچه روز اربعین بود که با سیاه پوش کردن مجلس و دعوت مستمعین محل و همه ی محارم و ذریه اش به مجلس ،به عزادری اباعبدالله می پرداخت و مداح بسیار حاذق و ماهری را دعوت می کرد و معتقد بود برای عزای حسینم نباید کم گذاشت. بعد از رفتن اقا و توزیع دیکچه بین مهمانان زیارت عاشورایی توسط خودمان خوانده می شد و هر کی با ظرفی پر از دیکچه ی اضافی به منزل بر می گشت.4=چهارمین مجلس شب چله بود که همه ساله همه می دانستند از دور و نزدیک باید به منزل مادر بزرگ بیایند و قصه های شیرین و کهن او را بشنوند و سر بر بالینش بگذارند تا موهایشان را نوازش کند و با دستان گرمش موهایش را ببافد و در دامانش خوابش  ببرد. اشعار و قصه هایی که نسل به نسل از مادران و مادر بزرگهایش شنیده بود را مو به مو به ما منتقل می کرد.اما افسوس و صد افسوس که آذز ماه امسال بعد از برگزاری اخرین عزای سال هجری قمری 1436 روز بعد از شهادت امام رضا علیه السلام ،همزمان با یک سکته ی قلبی و سکته ی مغزی ندای حق را لبیک گفت و رفت.اما یادش بخیر.هیچ گاه تسبیح از دستش جدا نمی شد و دائم الذکر بود.وقتی دانه های تسبیحش از صلوات  لبریز می شد انا انزلنا می خواند. از این سوره  به تعداد دانه های تسبیحش فارغ می شد قل هوالله می خواند. بالاخره از این سوره با آن سوره و از این ذکر به آن ذکر .با وجودی که سواد نداشت توبه نامه اش را حفظ بود و دائما زمزمه می کرد که :ای خالق ارض و سماء          بخشنده ی جرم و گناه .......عذرو گناهم کن قبول ....       استغفرالله العظیم.و در ادامه خدا را به حق تک تک 14معصوم قسم می داد و توبه نامه اش را می خواند .یا رب به حق مصطفی.    آن شافع روز جزا....... استغفرالله العظیم......یا رب به حق مرتضی.........یا رب به زهرای  بتول ............عذر و گناهم کن قبول   ......استغفرالله العظیم.  شبها ساعت 9بساط خوابش پهن بود و یک ساعت به اذان صبح بیدار بود .اول کتری را روشن می کرد و وضو می گرفت و به نماز شب مشغول می شد.بعد از نماز چای را دم می کرد و یک استکان چای داغ داغ را با نبات نوش جان می کرد و قابلمه ی آبگوشتش را بار می گذاشت و با صدای اذان صبح به نماز صبح می ایستاد.نماز و دعایش ادامه داشت تا طلوع آفتاب. انگاه سیب زمینی ابگوشت را به قابلمه اضافه می کرد.ساعت 8 صبح در زدن کودکان به درب خانه اش آغاز می شد.این نوه،آن نوه،این یکی ،اون یکی.هر کی می خواست بره سر کار .سر صبح یک سلامی به مادر بزرگ می کرد و یک چای می نوشید و لقمه ای از صبحانه ی آماده شده ی مادر بزرگ به رگ می زد و می رفت.آخ که بوی غذایش همیشه همه را مست و گرسنه می کرد. حتی اگر کسی سیر بود از سفره ی مادر برگ نباید بلند می شد الا اینکه لقمه ای بچیند و او با هزار لبخند و دعا و نوش جان گفتنهایش بدرقه اش کند .خدایا ممنونتم که با  داشتن چنین مادر بزرگی راههای درست زیستن و شاد بودن و کریم و با گذشت و مهربان بودن و.........را به ما نیز یاد دادی.یکشنبه 14 آذربه رحمت حق رفت و دوشنبه 15آذر ماه خودم با دستان خودم او را غسل و تطهیر نموده و به خدای منان سپردمش.روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.ناگفته نماند تا کنون چندین نفر از نوه هایش او را در خواب در باغ طه دیده اند. امید که رحمت حق دائما شامل حالش گردد.شب چله ی امسال جایش خیلی خالی بود.فرزندان پسریش همه منزل بابا جمع شدند و فرزندان دختریش که مامان من باشد همه در منزل مامان جمع شدند. خیلی سریع بوی جدایی بین نسلها به مشام رسید و نبودش دیگر جایی برای اتحاد باقی نگذاشته است.با وجودی که شب چله ای بسیار بی روح و غمگین داشتیم اما قصدمان این بود با این تجمع نگذاریم مادرمان بوی فراق مادرش را حس کند . با آجیل و میوه هایی که آماده کرده بودیم از خودمان پذیرایی کردیم. شروع به خواندن سوره ی الرحمن و واقعه  برای شادی روحش کردیم و سپس شعرهای صدساله ی مادر بزرگ را  همه با هم زمزمه می کردیم. نمی دانستیم به زیبائی شعرها بخندیم یا به فقدان مادر بزرگ بگرئیم. یک چشممان اشک ماتم بود و یکی شوق امید به مغفرت و رحمت مادر بزرگ.همه خدا را به حق عظمت و بزرگیش قسم دادیم که خدایا تو شاهدی ما هرچه از مهر ووفا و صفا داریم از او به یادگار برده ایم.او را قرین رحمت خودت بگردان.دلم می خواد برخی از اشعارش رو اینجا بنویسم. 1):از اینجا تا به مایون خیلی راهه.........همه کوه و کمر سنگ سیاهه........الهی بشکنه کوه و کمر سنگ سیاه رو..........تا مو ببینم روی یار رو................... 2)حوصنه مدانم سه گزی.......زنبور زردم نگزی......فیل اومد که بگذره.......افتاد و دندونش شکست.......گفت چه کنم.چاره کنم............روبه دروازه کنم..........دروازه نگین داره..............قفل عنبرین داره..............عنبرشه بسوزانید............دور شاه بگردانید..........ای شاه کمر بسته............خنجر به مکر بسته..............ای بی بی گل دسته..........دست و پا حنا بسته.........بر جمال محمد و فاطمه صلوات.3)داستان پدر پیری که دختر خودش رو گم می کنه و ماجرا اینطوره که یک مردی بعد از اینکه زنش می میره یک زن دیگه می گیره. این زن جدید با کودک مرد رفتار خوبی نداره و غذا به او فقط کنجل و نون سوخته میده .روزی ا ین کودک تو کوچه با یک تکه کنجلی که در دست داشته  خوابش می بره. یک مرد ترک از راه می رسه و دلش برای این بچه می سوزه و او را با خود  به هندوستان می برد. بچه در انجا طوری که در شعر گفته می شه با شادی بزرگ می شه  و ازدواج می کنه و ماجرای زندگی خودش رو در قالب لالایی برای نوزادش می خواند. از قضا پدر بچه وقتی می اید می بیند دختر کوچکش گم شده دیار به دیار به جستجوی فرزندش می پردازد و به طور اتفاقی به محله ای که دخترش بعد از ازدواج انجا زندگی می کرده وارد می شود و از داخل خانه ای می شنود که مادری برای کودکش این لالایی را می خواند. پدر به درب ان منزل می رود و در می زند وتقاضای یک لیوان اب می کند ووقتی دخترش برای بابا اب می اورد او را می شناسد ووصال انجام می شود و از ان مرد ترک تشکر می کند و از ان به بعد با داماد و دخترش زندگی می کند.این هم ماجرا به شعر.که مادر بزرگ با صدایی بسیار حزین ودلنشین در طول عمرش ان را برای ما زمزمه می کرد و هیچوقت سیر نمی شدیم.برای کنجل سوخته.........مرا تاختی سر کوچه.........منم رفتم به خاک بازی................به خاک بازی خوابم برده..............یه ترکی از ترکستون..............مرا برده به هندوستون............به صدنازی بزرگم کرد...............به صد شادی عروسم کرد..................به صدشتر که بچه داشت جهازم کرد..................لالا لالا لالالایی.بخواب مادر نکن بازی.4)از او بالا میایه گله حوری..........همه دستمال به دست سینه بلوری...............الهی قربون یکی جلو رم.......کشتی بگیرم خودش دخو رم.............5)داستان ماه پیشانی به تنوره قوقو قوقو .....سنگ مرمر بالا سرش قوقو............6داستان گنجشک و پادشاه.......ای پادشاه نمه دون..........تو نمه بر در دون..........نمده رو مجنبنی..........کاکاسیاره می ترسونی.........7)در فرصتی دیگر بقیه ی داستانها و شعرهایش را برایتان خواهم نوشت. ان شا الله.

نظرات() 
سه شنبه 19 بهمن 1395 11:00 ب.ظ
سلام خدا رحمتشون کنه واقعا داستانها و نوشته های زیبایی دارید موفق باشید
فاطمه
سه شنبه 7 دی 1395 07:36 ب.ظ
ببخشید خداوند تازه گذشتتون رو رحمت کنن و صبرتون بدن انشاالله همنشین خوبان شن
فاطمه
سه شنبه 7 دی 1395 07:35 ب.ظ
سلام و عرض ادب
من هم مشهدی هستم و خیلی دلم میخواد مکالمه زبان عربی رو یاد بگیرم ولی چیزی از دبیرستان یادم نمونده با توجه به فاصله ای که افتاده... به نظر شما از کجا شروع کنم باید چیکار کنم؟بسیار متشکر میشم اگه منو راهنمایی کنین اصن به نظرتون من میتونم مثل خود عرب زبانها یه روز صحبت کنم ؟من بیصبرانه منتظر جواب شمام باتشکر
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نظرسنجی

    لطفا نظرات خود را مکتوب بفرمائید


آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :